تبلیغات
***رهسپـار .... - ماجراهای شلمچه (قسمت دوم)
 
***رهسپـار ....
یـــــــــــا زهـــــــــــــرا (س)
چهارشنبه 5 تیر 1392 :: نویسنده : تقوا نسیم زاده

آن بار که پا به سرزمین مقدس شلمچه می گذاشتم با دفعات قبل خیلی فرق داشت آخه با گروهی همراه شده بودم که خیلی برام مقدس بود ،افرادی که مسیر زندگیم رو بلکل عوض کردن...افرادی که با وجود مقامی که داشتن شور و شعف خودشون رو حفظ کرده بودن اصلا آدم وقتی تو جمعشون قرار می گرفت غم عالم رو فراموش می کرد .
بگذریم ...

اما این بارم ماجراهای شنیدنی پیش اومد...

بلا فاصله بعد ورود گروه به منطقه عملیاتی روحانی کاروان به همراه چند نفر از بچه ها تو دام برو بچه های صدا سیما افتادن و این بخاطر خاص بودن کاروان بود...
اما بعد از سربالایی مشهور بالا رفتیم و در ادامه تو سرازیری افتادیم ...

چند وقتی بود که نیامده بودم با دو نفر از بچه ها قصد گشت وگذار کردیم البته بعد از رفتن به یادمان و عرض ادب وزیارت ...
از سربالایی یا تپه ی دیدبانی بالا رفتیم با هم که صحبت می کردیم بحثمون این بود که ای کاش کسی بود که دقیقا اتفاقات این منطقه رو برامون توضیح بده..

ناخوداگاه نگاهمون چرخید سمت راست تپه وقتی پشت به یادمان می ایستی ،اونجا که با ی طناب خط حدی قرار داده بودن و دوتا سرباز نگون بخت رو تو اون گرما گماشته بودن که مثلا نگهبانی بدن حدودا 90 یا 100 متر اون طرفتر از خط مذکور برادر پاسداری به همراه دو  حاج خانم مسن ایستاده بودن و پیرمرد پاسدار داشت با انگشت اشاره مرز عراق و نواحی اطراف اون رو نشون میداد و براشون صحبت می کرد من که لجم گرفته بود به دو دوستم نگاه کردم و فهمیدم که اونها هم احساس من رو دارن انگار هر سه مون ی فکر به سرمون خطور کرده بود ...

حرکت کردیم به سمت اون سه نفر دیگه رسیدیم به طناب قرمز رنگ ی دفعه سیده فاطمه گفت بچه ها بیاید برگردیم خوبیت نداره ،زشته ... گفتم تو اگه می خوای برگرد من می خوام برم ،فاطمه از ما جدا شد .

با رفیق باقی مونده راهی شدیم رسیدیم جلوی طناب و قصد داشتیم تصمیم مون رو عملی بکنیم و این در حالی بود که او دو سرباز اصرار داشتن که برگردید وگرنه اون آقای اون طرف طناب جریمشون می کنه و این یعنی اضافه خدمت

خواهر من برگردید وگرنه اون آقا برای ما اضافه خدمت می زنه شما که نمی خواید ما رو بی چاره کنید ،لطفا برگردید ...

نه چطوره که اون دوتا خانوما اونجا هستن ما هم می خوایم بدونیم چه خبره ...

از طناب گذشتیم چند قدم رفتیم جلوتر  یکی از سربازا اومد دنبالمون بیچاره التماس می کرد آخرش گفت اگه برنگردید شلیک می کنم ،گفتم شلیک کن بچه می ترسونی !!!

بی اعتنا به مسیرمون ادامه دادیم حالا آقای پاسدار متوجه ما شده بود به سرباز مذکور اشاره ای کرد که یعنی دست نگه دار و ما رسیدیم بهشون و ازشون گذشتیم ...

حالا آقای پاسدار بود که اصرا می کرد دلیل کارمون رو بهش بگیم و اون طرف تر روی مرز عراق در سر باز دیدبانی ایستاده بودن ونگاه می کردن

پاسدار گفت اگه از این جلوتر بری ممکنه بهتون شلیک کنن ها ...و یکهو درجهصداش زد بالا با فریاد گفت خواهرم مگه باشما نیستم برگردید ...

  گفتم نمی خوام ،تو خاک جبهه و پارتی بازی ؟ ما الان دو سه ساعته دنبال یکی می گردیم برامون درمورد اینجا توضیح بده اونوقت شما دارید خصوصی توضیح میدید!!!

"آقاهه اینقدر عصبانی بود که گفتم هران می زنه تو گوشم "

باین حرفم اون دوتا خانم زدن زیر خنده ...

آقای پاسدار اینقدر عصبانی بود که هیچی نگفت و فقط برگشت و رفت و ماهم به دنباشون راه افتادیم تو همین مسیر بود که متوجه شدیم حاج خانوما دنبال برادر شهید مفقودالاثرشون بودن و حسابی شرمنده شدیم...

وقت ناهار کاروانی از اهواز به منطقه اومده بودن که از لحاظ حجاب وضعشون اونقددر جالب نبود اهل رعایت شوونات هم نبودن

گروه ما مثل بچه مثبتا آروم و بی صدا در حال صرف نا هار بودیم  ،من و دوستم و سیده فاطمه کنار هم نشسته بودیم که صدایی با غصب گفت چه خبره مگه این کاروان هم مثل شما دختر نیستن ببینید چه آروم ـــــــــــــــــــــــــــــــــ سکوت کرد و دیگه حرفی نزد کنجکاو شدم و به سمت صدا برگشتم و دیدم که همون پاسدار یکی دو ساعت قبله که داره خیره خیره به ما نگاه می کنه و بدون اینکه جمله خودشو کامل کنه برگشت و ما سه نفر فقط خندیدیم .....

شانس آوردیم که کسی تو کاروان از این ماجرا بویی نبرده بود...

           







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 7 تیر 1392 09:10 ب.ظ
نه به"آن بار " گفتنتون و نه به "مسیر زندگیم رو بلکل عوض کردن".{یا کتابی یا محاوره. هردو باهم میشه لرفرنگی!}
- منقه عملیاتی ----> منطقه

- گماشته بودن!

- اینقدر بدم میاد از این رفتارای بچگونه.
تقوا نسیم زاده
علیک سلام

عیب نیست به دل نگیرید (اُملتش می کنم!!)

تشکر اصلاح شد

ای وای حواسم نبود گماشتگی فرق داره با انجام وظیفه

یعنی خودتون هیچ وقت بچه نبودید!
جمعه 7 تیر 1392 04:56 ب.ظ
سلام.
ههههههههه حالا دیدمش!!
خوب شد حداقل فهمیدی زود قضاوت نکنی!
وقتی میگی باهم زدیم زیرخنده٬ تصورت میکنم٬ خندم میگیره!!!!!

لطفا اینو هم لینک کن!
noor-sms.ir
و اینو!
bitab.blog.ir
سپاس
تقوا نسیم زاده
علیک سلام
خوشم میاد هر وقط می رم تو شلمچه یه درسی می گیرم...
ما خندیدیم ولی نه دیگه در این حد!!!
چشم
نوش جان...
پنجشنبه 6 تیر 1392 07:11 ب.ظ
سلام .
گفتید رعایت شئونات ؟ گفتید بد حجاب بودن؟ رهبری توی سخنرانیش مهر ماه سال 91 در جمع طلاب خراسان شمالی میگه بد حجابی هم یه گناهه مثل بقیه ی گناها شما هم قانون منطقه عملیاتی رو رعایت نکردید و این یعنی گناه ! وقتی یه نفر رو میبینید که داره پارتی بازی میکنه باید با رفتار درست حالیش کنید نه اینکه خودمون هم همون رفتار رو تکرار کنیم.
سربازای بیچاره گیر چه لج بازی افتاده بودن ها !!
موفق باشید
تقوا نسیم زاده
سلام
گفتم کاروانی که از اهواز اومده بودن اهل رعایت نبودن وگرنه هرکدوم از بچه های کاروان ما براخودشون یلی بودن و هستن تو رعایت شئونات گفتم که جمعی بودن که مسیر زندگیم رو عوض کردن!
اینو می دونم ولی گاهی وقتها این طور تجربه کردن ها هم بد نیست !!!
بندگان خدا...

چهارشنبه 5 تیر 1392 04:54 ب.ظ
سلام
حداقل بیشتر مینوشتی خواهر.داستان روبه یه جایی میرسوندی بعد بقیه اش رو میگذاشتی واسه روز بعد
موفق باشی
تقوا نسیم زاده
سلام ادامش تو ادامه مطلب نوشته شده
متوجه نشدی خواهر؟!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :