تبلیغات
***رهسپـار .... - ایستگاه صلواتی ...
 
***رهسپـار ....
یـــــــــــا زهـــــــــــــرا (س)
جمعه 14 تیر 1392 :: نویسنده : تقوا نسیم زاده

دوتا از بچه های گردان غولی را همراه خودشان آورده بودند و های های می خندیدند .

گفتم :"این کیه ؟"

گفتند :"عراقی "

گفتم :"چطور اسیرش کردید ؟"می خندیدند

گفتند:"از شب عملیات پنهان شده بود تا وقتی که تشنگی بهش فشار آورده بود و با لباس بسیجی ها آمده بود ایستگاه صلواتی
 شربت گرفته بود ،پول داده بود !"

اینطوری لو رفته بود...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 عمیق ک بشی می بینی این ی جورایی مثل نفاقه!!!

خودتو شکل کسایی می کنی که واقعا نیستی ،

خوب که باهاش آشنا میشی با شخصیت واقعی تو زاویه پیدا میکنه

 و همین تو رو لو میده ...

پس ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 تیر 1392 07:36 ب.ظ
چه قصه ی آشنایی!
تقوا نسیم زاده
سلام
بله آشناست خودمم جاهای مختلفی خوندمش...
شنبه 15 تیر 1392 12:36 ق.ظ
اگه به قلم خودت بوده٬ عالیه.
مؤید باشی
تقوا نسیم زاده

قسمت اولش که خاطره از شهداست
قسمت دوم از بنده حقیر هست
موفق باشید.
جمعه 14 تیر 1392 11:13 ب.ظ
به به
تقوا نسیم زاده

نظر لطفتونه ...
ممنون از حضورتون ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :